بازباران با ترانه میخورد بر بام خانه یادش بخیر نمی دانم ابرها عوض شده اند یا دیگر آسمان به لذت گذشته نمیبارد که انقدر چتر باز شده اند آدمها .نه ماها عوض شده ایم .دستهای کوچکمان و پاهای بی قرارمان کجای دنیا گم شده اند که دیگر همانند آن زمانها پرو بال نمی زنند برای خیس شدن....
♥ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ ساعت 1:20 توسط میترا(خورشید آزاد) |

آقای خوبی ها. آقای مهربانی ها .چه رو سیاه شده ایم در برابره آن همه عشق بازی ات با خدا .حسین جان شرمنده ایم. بد زمانه ای شده . حتی تو و عزای تو را هم بازیچه کرده ایم آقا .نمیدانیم اصلا چرا باید عزا دار باشیم .عزاداره تو یا عزاداره نفس بیچاره خودمان .برای همه چیز شرمنده ایم .برای این همه تردید. برای این همه بی وفایی شرمنده ایم .حسین جان برای عشقت از تمام داشته هایت گذشتی. از شش ماهه ات گدشتی تا ما بیاموزیم نه از شش ماه هایمان که از وسوسه های وجودیه مان بگذریم .جسین جان شرمنده ایم به خاطره تمام کفرمان. به خاطره اینکه تو را نفهمیدیم. هدفت را نفهمیدیم .دینت را نفهمیدیم .خدایت را نفهمیدیم. یاریمان کن .ای امام خوبی ها .یاریمان کن که تنهاییم. امته رسولت را یاری فرما در این هجوم باورهای غلط در این سیاهی های نفسمان ....
(خورشید آزاد)
دل به تو بسته امبی تو نشسته امبگذر از شبم با خیال خوابیبنشین بر دل خرابیحال زارم ببین بیقرارم ببینکی بپرسی از داغ بی شکیبیز غم عاشق غریبیشکوه به غیر تو کی ببرم نشکنی این دل خستهمنتظرم همه شب به رهت با چراغی که شکستهدل بریدم از هرچه جز تو بودای امید جستجوهامی رسد به تو هرکه پر گشود ای چراغ آرزوهادر هوای تو بگذرد شبم با خیال آشناییدل شکسته ام از فراغ توتا به کی غم جداییشکوه به غیر تو کی ببرم نشکن
من یه خندم که می خونم من یه دیوونم که می دونم
من صدای گریه نسلی شدم که داره میخنده و داغونه
اینقدر اشک واسه نداشته هاش ریخته که عاشق ترنم بارونه
بخند بازم بخند بازم بخند با خنده هات از غصه مون کم شه
نمی دونم با این خنده شاید این روزگار وحشی ادم شه
بخند بازم بخند بازم بخند با خنده هات از غصه مون کم شه
نمی دونم با این خنده شاید این روزگار وحشی
♫♫♫♫♫♫
نسل من با لگد پدر از خواب پرید ا